مرتضى راوندى

554

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ديدم خياط حالا دارد با لفظ قلم صحبت مىدارد و فهميدم چون خود را شاعر مىپندارد خيال مىكند مجبور است به زبان ديگرى كه زبان مردم كوچه و بازار نباشد و بوى علم و فضل بدهد سخن براند . گفتم زهى افتخار كه به خلعتى كه از يد بيضاء چنين خياطى درآيد ملبوس و مخلّع باشم . . . تبسمى بر لبان بسته‌اش نقش بست و گفت بله ، آن مرحوم ، هدهد الشعرا لقب داشت و بيشتر اشعار فكاهى مىساخت و به شهادت اهل ذوق حتى صادق ملا رجب معروف ، به قوزك پايش نمىرسيد . گفتم ايشان به‌جاى خود ولى دلم مىخواهد قدرى از شاعرى خودتان برايم بگوئيد . گفت روى دنيا سياه كه غم و غصه سنگ را مىتركاند . شعر براى مخلصتان در حكم تسلاى خاطر است . همچنانكه افيون غصهء مرد افيونى را مىخواباند شعر هم براى من حكم افيون را دارد . غم و غصه‌ام را مىخواباند و در گوش جانم لالائى تسكين و تسليت مىخواند . گفتم حافظ فرموده « كى شعر تر انگيزد ، خاطر كه حزين باشد » من خيال مىكردم كه غم و غصه سرچشمهء شعر و ذوق را مىخشكاند . خنديد و گفت خواجه از شعر تر صحبت داشته است در صورتى كه شعر جان‌نثارتان چنان خشك است كه مانند سنگ و كلوخ هر كاسه و كوزه‌اى را درهم مىشكند . گرز رستم است . وقتى صحبت بدينجا رسيد سوزنهائى را كه در ميان دو لب نشانده بود درآورده روى پيشخوان خياطى در جوجه‌تيغى سوزندان فرو كرد و سرى جنبانيد و گفت من الان از تصدق سر سركار متجاوز از سه هزار و پانصد بيت شعر دارم كه همه را به خط شكسته نستعليق كه نتيجهء شانزده سال متوالى مشق و خطّاطى است در نزد عمعق الخطّاطين كه سه سال پيش در عين فقر و مسكنت در همين شهر عمرش را به جناب‌عالى داد و زير خاك رفت ، همه را روى كاغذ آهار مسطر نوشته‌ام و در يك جانخانى جاى داده‌ام و در انتظار و انتهاز فرصت مناسب هستم كه پول و مولى در بساط پيدا شود تا به صورت ديوان به چاپ برسانم . گفتم ان شاء اللّه مبارك است . فراموش نفرمائيد كه يك جلد هم به خط خودتان بنام مخلصتان مزين بفرمائيد و به من اهدا فرمائيد تا در دودمان ما پشت اندر پشت براى آيندگان يادگار و مايهء افتخار بماند . تشكركنان گفت افسوس كه فعلا اسباب فراهم نيست و « درزى » بايد به‌همين شغل